بانو

یادداشت های یک بانوی جوان

بانو

یادداشت های یک بانوی جوان

متولد 1369
دانشجوی ارشد

بایگانی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

کتاب و جزوه های دوره ی آموزشی آموزشگاه را ریخته ام دور وبرم و مثلا دارم حسابی می خوانم.تقریبا این اولین تلاشی است که من یک خورده امیددارم که به پیدا کردن کار منتهی شود.دیشب آخرین وبزرگترین و قشنگ ترین گوهرشب چراغی را که داشتم رها کردم. خب حس و حالم شبیه آدمهایی بود که یکی را خیلی دوست دارند، آنقدر که حتی حالت راه رفتن و صدای پا و عطرتنش را حفط اند ولی آن یکی یا از آدم خوشش نمی آید یا به زور تحمل کرده و دیگر نمی تواند تحمل کند برای همین آن آدم را با آن همه عشق از خود می راند او را از درون وبیرون می شکند. حالا حالم شبیه یک آدم باخته است.خب الان تنها هستم و درگیر خودم. الآن خودمم و خودم دیگر نه کسی را دارم و نه کسی برایم مهم است. دارم بابدبختی هایم سر می کنم. با تنهایی هایم. مثل یک کرم ابریشم که دوستانش سالهای سال است که از پیله بیرون آمده اندوبااینکه پروانه های قشنگی نشدند اما بسیار خوشبختند و من خودم بهتر از هرکسی دیگر می دانم باوجود این بالهای بزرگ و قشنگ ومحکم، باید تا آخر دنیا توی این پیله ی تنگ ودرویشی بمانم... 


بانو banu