بانو

بانو

متولد 1369

دقیقا شبیه به زندگی در غاری دلگیر
که میان یک جزیره ی بسیار کوچک
و دور افتاده قرار دارد
همین قدر تنها...
همین قدر درمانده...
در دنیای پر از آدم های آهنی

امسال برای بار پنجم دوباره حالم بد شده بود.پرستار ماسک اکسیژن را روی دهانم گذاشت و گفت:نگران نباش حالت بهتر میشه. دوباره بهت سر می زنم.بعد فشار هوا را زیاد کرد و رفت.چشمانم را بستم و هوا کم کم دهان و بینی و ریه هایم را پر کرد و ضربان قلبم بهتر و تنفسم منظم تر شد. سرم را به سمت راست چرخاندم. دختر جوانی روی تخت دراز کشیده بود و پسری کنار تختش نشسته بود.پسره گفت:عزیزم چرا مواظب خودت نیستی.دختره با بی حالی و لبخندی ماسیده گفت:به خاطر استرس و فشار عصبی خریدن جهیزیه و مراسم عروسیه تپش قلب گرفتم.پسره دستش را گذاشت روی قلب دختره و گفت:تا وقتی این دستها جون دارن نمیزارن هیچ غمی قلب مهربونت رو اذیت کنه.بعد خم شد و پیشانی اش را بوسید.یک قطره اشک از چشمان من سرخورد و افتاد.چقدر آن لحظه تو را می خواستم و چقدر جای دستان مردانه ات روی قلبم خالی بود.

توی این مدت اینقدر از کسانی که بهشان محبت کردم و فکر می کردم انسان هستند؛ نامردی و حیووانیت دیده ام که دنیای تنگ و سخت من از اینی که هست غیر قابل تحمل تر شده.حالا توی این اوضاع داغون زندگی مجبورم بعضی چیزها را فیلتر کنم تا از یکسری دردها و ناراحتی ها راحت شوم.دوازده سال پیش وقتی من با گریه رضوان خدابیامرز را بغل کردم و گفتم که دلتنگش هستم.توی یک کارت پستال برایم نوشت:
دلا خوو کن به تنهایی ... که از تن ها بلاخیزد
این را وقتی نوشت که یک دختر پانزده ساله ی معصوم در آستانه پرواز بود و آدمها اینقدر حیووان نبودند !مثل همیشه دلم تنگ است و چشمانم اشکبار اما به قول رضوان خدا بیامرز که همیشه می گفت:باید یه کاری کرد

یکی از آرزوهای محالم این است که خانه مان را ببریم! به شدت دلم می خواهد از اینجایی که الان زندگی می کنیم؛برویم.آرزویی که بیشتر از هفده سال است که همراه بقیه ی آرزوهایم حسرتش بر دلم مانده.با تمام وجود دلم می خواهد برویم به جایی دیگر. حتی از خانه های ویلایی قدیمی با مرمرهای کهنه ی نزدیک دانشگاه رویایی دوره ی کارشناسی هم دیگر خوشم نمی آید. دلم می خواهد خانه مان را به جایی ببریم که بوی هیچ فامیل و آشنایی را ندهد. بوی هیچ خاطره ای را ندهد. بوی عشق را هم ندهد حتی.آدمهایش غریبه باشند اما فقط آدم باشند!جایی که بتوان در بعدازظهرهای تابستان  بی هیچ دغدغه ای با اتوبوس های شرکت واحد تمام شهر را دور زد و شیرکاکائوی سرد خورد. دلم می خواهد خانه مان را به شهری ببریم که خیابانهایش مثل خیابان نانوایی آقالیلا! باشد. خیابان های خلوت و تمیز با درختان فراوان و تراسی مشرف به خیابان که عصرهای بهاری بتوان توی تراس زیرانداز کوچکی انداخت؛ رادیو آوا گوش کرد و هندوانه و خاکشیر خورد.دلم می خواهد در خانه ی مان در شهر جدید اتاقی داشته باشم که تراسش برای من باشد.اتاقی داشته باشم که در آن بیشتر از بقیه ی قسمت های خانه احساس خوشبختی و سرزندگی و شادابی داشته باشم.اتاقی که تردمیل را به سمت پنجره بگذارم و در تراس را باز کنم و از خنکای هوا و صدای پیچیدن باد لابلای برگ های انبوه درختان کیف کنم.دلم می خواهد به شهری برویم که کلاس طراحی چهره و مدادرنگی اش مثل آموزشگاه درپیت نباشد و من مجبور نباشم خودآموز و تجربی، به سختی یادبگیرمشان و آخرسر هم آنچه می خواهم نشود و در حسرت کلاس های خوب هنری بمیرم. همچنان دلم می خواهد خانه مان را از این ماتمکده ببریم اما خب فقط دلم می خواهد چون کسی نیست که به دل من اهمیت دهد

تقریبا تمام وسایلی را که از آنها زیاد استفاده می کنم؛ آورده ام توی اتاقمان در طبقه ی بالا.دیگر پایین را دوست ندارم.نه اتاق نه وسایل کهنه اش و نه حتى پنجره ی دلباز و گلدان کوچک کاکتوس را که هرروز اندازه ی یک فنجان قجری آبش میدهم.حس می کنم مادربزرگم که در حیاتش ما را می آزرد حالا مارا نفرین کرده و طبقه پایین حس خوشایندی ندارد.وسایل آموزشگاه و کارگاه را گذاشته ام در نقطه ی غیرقابل دسترسی و پنهان کمد! امتحانات سختی را بدون اطلاع از نتیجه گذرانده ام.استاد بعد از آن همه توپ و تشر و شکستن من دوباره نقطه ضعف های پروژه را برایم فرستاده و برای دلگرمی ام تاکید کرده که فصل تحلیلم خوب است و امیدوار باشم.مربی کارگاه دستمزد اندک کارهایم را تا پایان ماه قبل تسویه کرد و یکی از کارهایم خودم را با نصف قیمت واقعی خریدم.مربی آموزشگاه با همه ی سختگیری اش طراحی ده دقیقه ای ام را از صورت احسان خواجه امیری، پسندید و کلی تشویق و امیدوارم کرد و من برای طراحی های بهتر تصمیم گرفتم کاغد ساندویچ وذغال طراحی بخرم.حال فکر کردن به عشق را ندارم.حتی انگیزه ای برای برنامه ریختن برای آینده را هم باخته ام.همچنان شاید مثل ابله ها دارم برای کارپیدا کردن دعا می کنم و تلاشهای بی جان انجام میدهم.دیگر به مصلحت بودن یا نبودنش فکر نمی کنم.چون واقعا به پول ،بیشتر از همیشه نیاز دارم.