بانو

بانو

متولد 1369
دانشجوی فوق لیسانس

پروردگارا بر عهده ی ما مگذار
آنچه را که طاقتش را نداریم
سوره بقره-آیه ی 282

بایگانی

اولین روزای پاییز،تو رو یاد من میاره

چشمهای از گریه لبریز،تو رو یاد من میاره

نم نم بارون،حال من داغون،پرسه تا صبح توو خیابون

یه چشمم اشک ،یه چشم خون،توو باروون ،توو باروون...

 

آهنگی از احسان خواجه امیری


نمی دانم چه شد که یک دفعه به سرم زد بروم کارنامه ی پسرک را نگاه کنم.شماره ی شناسنامه اش را داشتم.با کمال بهت و حیرت دیدم در آزمون آموزش پرورش رشته ی دبیری شهر کناری قبول شده.کارنامه اش را با دقت نگاه کردم و عکسش را که جدید بود و معلوم بود هنوز همان شکلی است.چشمانم پر از اشک شد آنقدر که نمی توانستم کنترلش کنم.اشکم از ناراحتی نبود.فقط خدا می داند که چقدر عاشقش بودم و می خواستمش و چقدر دلم می خواست بعد از آن همه درد و سختی به جایی برسد.دردم این بود که حالا برای همیشه می رود شهر کناری،شهری که از خیلی اینجا دور است و قرار است همیشه آنجا بماند.آنجا زندگی می کند.با یک دختر خوب ازدواج می کند،بچه دار می شود؛خوشبخت می شود و من اینجا تا لحظه ی مرگ از درد به خودم می پیچیم.خوشبحال آن سه تا دختری که با او قبول شده اند.خوشبحال بچه هایی ی که معلمشان پسرک من است.وقتی فکر می کنم با آن صورت مهربان و آرام وارد کلاس می شود و با آن صدای گرم و مهربان و مردانه،باورهای محکم و مقدساتش را درس می دهد دیوانه می شوم.خدایا به من رحم کن...خدایا دارم از درد و عذاب و سختی و بدبختی می میرم.

یعنی بالاخره نوبت من و خانواده ی کوچکم هم می رسد که خوشبخت شویم؟به آرزوهایمان برسیم؟سالم و شاد و عاقبت بخیر باشیم؟بخت و اقبال و شغل خوب و پر درآمد داشته باشیم؟از این خانه ی مزخرف و این فامیل و آشناهای آشغال برویم و جادو و جمبل و طلسم و بدبختی برای همیشه از زندگی ما دور شود؟یعنی می شود؟