بانو

یادداشت های یک بانوی جوان

بانو

یادداشت های یک بانوی جوان

متولد1369

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

حالا دو بسته چیپس کچاپ،دو بسته ویفر پرتقالی و دو بسته بیسکویت های بای دارم که هردفعه که آن قرص های گنده ی هورمونی لعنتی را به زور قورت می دهم و دهنم مزه ی زهرمار می گیرد.یکی از این خوراکی ها را می خورم که دچار تهوع نشوم.جای اشک مصنوعی گران قیمت هنوز روی پلک هایم باقی مانده.وهرصبح بعداز بیدارشدن مجبورم نیم ساعت با این لکه ها کلنجاربروم تا پاک شود.بالاخره به این نتیجه رسیده ام که باید توی کامپیوتر طبقه پایین شروع کنم به نوشتن یک مشت مزخرفات کارراه انداز و بعد هم هردفعه یک کپی هم توی گوشی ام داشته باشم که زحماتم به هدر نرود.خواب خانم"ا" را دیدم و وقتی از خواب پریدم به این فکر کردم که الان دقیقا الان ده ماه است از او خبر ندارم و او که می گفت مرا اندازه ی دخترش دوست دارد و می خواست مرا برای پسرش که دوسال از من کوچکتر بود و پزشکی می خواند خواستگاری کند.اما چون گفتم که "فلانی" قیافه اش مثل میمون است و او انگار به عقاید تخمی سیاسی اش برخورده بود دیگر با من تماس نگرفت،جواب پیام هایم را نداد و حتی مرا بلاک کرد.خب به جهنم!بی خیال!خداکند زودتر مهمانی های پاییزی خانوادگی شروع شود.مردم از دلتنگی و تنهایی و کز کردن گوشه ی اتاقی که همیشه ی خدا بوی رنگ و مرگ و جدایی می دهد.خدایا رحم کن


نشسته ام توی پذیرایی طبقه پایین.آن هم در یک روز کسالت بار پاییزی که آفتابش بی رنگ و کم جان است.بخاری اتاق انگار نشتی دارد و سرم را به درد می آورد.حالا دارم با ته مانده ی اینترنت رایگان یک گیگ هفتگی وبگردی می کنم.پنج ماه از تصویب پروپزال گذشته است و من هنوزهم یک خط درست و حسابی ننوشته ام و احمقانه است که فرض کنم می شود تا دوماه دیگر یک پایان نامه شسته رفته تحویل استاد"س" بدهم.آزمایش خون برای تیرویید دادم و دو بسته از قرص "ل" و "ا" را هم گرفتم تا نوبت دکترغدد بی قرص نمانم.هنوز هم دنبال کار می گردم و فکر نمی کنم کسی دیگر روی زمین مانده باشد که برای کار به او رو نزده باشم.اماخب هنوز هم کار پیدا نکردم.خدایا کمکم کن


بااینکه یکی دو روز پیش رفته ام آرایشگاه اماصبح دوباره مجبور شده ام بند بیندازم به موهای چانه ام.از کتاب خانه دوتا کتاب برای پایان نامه امانت گرفته ام و سه تا کتاب تست.توی کمد و کشوی میز تحریرم پر است از پوست چیپس و بیسکوییت.این عادت خوراکی خریدن از زمان دانشکده ی مهندسی کامپیوتر مانده توی سرم.خب دلم می خواهد کام همیشه تلخم را با مزه ای قابل قبول بهتر کنم.اتاقم هم نامرتب است.باآنکه استادمشاور خداپدربیامرز جواب ایمیلم را داد و تا حد زیادی راه را مشخص کرد اما نمی دانم چرا دست و دلم به نوشتن نمی رود.باید تا قبل موعد مقرر بنویسم.انگار یک نیرو و قوت و انگیزه می خواهم برای نوشتن این غول اعصاب خورد کن.انگار حواسم جمع نمی شود.دلم خوش نمی شود.انگار آن انگیزه های ساده لوحانه و احمقانه ی قبلی هم دیگر فایده ندارد.قرار بود نکته هایی را که از کتاب روانشناسی"راز "نوشته بودم را دوباره بخوانم.قراربود تابلوئه کائنات بسازم.اماحوصله ی این راه هم ندارم.فکر می کنم بیشتر از هرچیزی توی زندگی ام الان پول می خواهم.در حد حقوق ثابت ماهیانه.آنقدر که بتوانم کم کم از این اتاق کچل و خالی به تمام خانه ی پایین سرازیر شوم و اینجا را برای خودم کنم و پولش را بدهم.آنقدر که بروم از مغازه ی آن پسرک بامزه یک گیتار بخرم و یاد بگیرم و توی این غروب های دلتنگ پاییز بنوازم.مردم از بس زحمت کشیدم و حسرت کشیدم و اما نتیجه نگرفتم و در آرزوی آرزوهایم پوسیدم.خدایا رحم کن.یاارحم الراحمین