بانو

یادداشت های یک بانوی جوان

بانو

یادداشت های یک بانوی جوان

متولد1369

آخرین مطالب

خرافاتی نیستم اما به حلول روح یک آدم در آدم دیگر ایمان دارم.نمی دانم شاید چون بارها و بارها این را دیده ام به این ایمان رسیده ام.وقتی جلوی مدرسه توی آن سرمای دلگیر بعدازظهر زمستانی منتظر فلانی بودم؛بی هوا هوای فلانی افتاد توی سرم و دلم برایش تنگ شد.بااینکه خیلی وقت بود به او فکر نکرده بودم و سعی کرده بودم فراموشش کنم.فلانی آمد رفتیم داخل و دوساعت تمام پشت سیستم نشستیم.بعد یک دفعه "م" که پسر فامیلمان بود و با پاچه خواری(اسم دیگرش بی تربیتی است و بد آموزی دارد!!)استخدام شده بود در چهارچوب در ظاهر شد.همان که شبیه تو بود و بعد از رفتنت هروقت او را می دیدم یاد تو می افتادم و آتش می گرفتم.آمده بود سر از کار ما در بیاورد.نگاهم به مانیتور بود و دلم برای تو تنگ شده بود و از اینکه "م" مثل سریچ چسبیده بود و نمی رفت حرصم گرفته بود و از فضای دلگیر راهروهای تو در تو دلم گرفته بود و یاد روزهای بودنت افتادم.سرم را بالاگرفتم نگاهم چشم هایش افتاد.شبیه تو شده بود.شبیه خود خود تو.فکر کردم حالا بعد این همه وقت حتما تو هم ریش های پرپشتی داری.از تصورت چشمانم اشکبار بود.واقعیت داشت.می دانستم شاید بتوانی به عشق فکر نکنی و فراموشش کنی اما هرگز نمی توانی آن را از قلبت دور کنی...هرگز