بانو

بانو

متولد 1369
فوق لیسانس

پروردگارا بر عهده ی ما مگذار
آنچه را که طاقتش را نداریم
سوره بقره-آیه ی 282

منوی بلاگ
بایگانی

سبک شده ام.عوض شده ام.شاید هم یک آدم دیگر.انگار عشق از من یک آدم جدید ساخته.یک آدم جدید و شاید هم یک ققنوس.یک آدمی که حالا دیگر به خودش می رسد.خودش را دوست دارد.بدنش را دوست دارد.حتی اگر هیچ کسی او را و بدنش را و قلبش را دوست نداشته باشد و نخواهد.توی یک ماه بعد از بیست و هشت سالگی دارم به دنیای شخصی ام جور دیگری فکر می کنم.یک شکل جدید،یک شکل خاص یک شکل محدود به خودم و خانواده ام و خانه ی جادو شده ی مان.یک بی تفاوتی.یک بی حسی و یک تلاش در نگران نبودن در مورد هیچ مسئله ای و دل نسپردن  به هیچ حسی و شاید مهمتر از همه اینکه رعایت کردن فاصله ی عقلانی با هرکسی و هرچیزی.کم غذا شده ام.حتی هله هوله هایم هم خیلی وقت است بین چند لایه از پلاستیک های مختلف رنگی و مشکلی میان کمد کوچک اتاقم در طبقه ی پایین گیر کرده است.روزی یک ساعت در حال دویدنم و به حد مرگ خیس عرق می شوم.ورزش های سخت شکمی انجام می دهم و باز هم به حد مرگ خیس عرق می شوم.6 کیلو وزن کم کرده ام.هنگام دویدن و راه رفتن به هیچ موسیقی و آهنگی گوش نمی کنم و فقط فکر می کنم.همه ی آهنگ های گوشی ام هم شده موسیقی بی کلام.درس می خوانم.آدم جدیدی شده ام که به طعم های گس و بی روح و زمستانی عادت کرده.مثل کسی که از خوردن هنداونه و شیر کاکائو و کیک شکلاتی،رسیده به چای سبز و گریپ فروت و سوپ شیر و چقندر و لبوی پخته.شبیه به طعم تنهایی در کلاسی غریبه در یک غروب بارانی و ابری و سرد پاییزی،بعد کلاسهای پر از آشنای ترم بهاری...همینقدر غریب و قریب